بازي سرنوشت

<marquee direction="right">ایکاش روزی بیاد که ما همدیگرو درک کنیم و بفهمیم</marquee>

قسمت بیست و چهارم

نزديک عيده و هنوز برا تعطيلاتمون برنامه ريزي نکرديم،يعني وقتشو نداريم،اما هر

 دو معتقديم که بايد نهايت استفاده را از اين تعطيلات بکنيم .

اخرين روز کاريمونو تموم کرديم و براي رفتن به خونه پيش فرهاد رفتم ،با لبخندي

گفت:خسته نباشي خانمم ،يه خبر خوب برات دارم،در  حالي که کنارش مينشستم تا

اونم اماده بشه براي رفتن ،گفتم چه خبري؟خوش خبر باشي،گفت:اقاي سعيدي ما رو

 برا  تعطيلات به شمال دعوت کرده ،اونجا ويلا داره ،خودشم ميخواد بره اونجا،با

اخم گفتم:اهان........ميخواد اونجا هم کسي باشه تا بتونه بهش کم محلي کنه و زير دست

 داشته باشه،من که نميام اگه تو دوس داري ميتوني بري،فرهاد با لبخندي گفت:پا شو

 سيما خانم بهتره بريم تو راه باهم حر ف ميزنيم،نميدونم اين بد بخت چه بدي در حق

 تو کرده که اين قدر باهاش بدي؟؟؟؟با بي حوصلگي گفتم:نميدونم ازش  خوشم

نمياد ،فرهاد گفت:بين سيما جان ،اون با همه خانمها مشکل داره،تنها باتوکه

نيست،اخلاقش اينه،اصلا معني نداره تو بخواي بخاطر اخلاقي که داره باهاش لج

کني و تعطيلاتمونو خراب کني ،در ضمن اون که همش نميخواد ور دل ما باشه،

اونجا هر وقت هر جايي که خواستيم ميتونيم بر يم،در ضمن برا شناخت بيشتر

همديگه اين سفر لازمه،اگه اجازه بدي من موافقتمونو بهش بگم،با در ماندگي گفتم:من

 هنوز قانع نشدم اما چون تو ميخواي و اين برا من خيلي مهمه اشکالي نداره ،من با

 تو  هر جايي ميام حتي خونه اقاي سعيدي ،در حالي که هر دو ميخنديديم فرهاد

گفت:لطف ميکني عزيزم شرمنده کردي،پس فردا ميريم شمال ........................

فرهاد بلافاصله زنگ زد تا به اقاي سعيدي بگه که موافق هستيم،اما اقاي سعيدي

خونه نبودند،براش پيغام گذاشتيم که موافقيم،شب به خونه خانواده من و فرهاد رفتيم 

و با تبريک پيشاپيش عيد ازشون خداحافظي کرديم ،وقتي رسيديم خونه خيلي دير شده

بود ، تلفن داشت زنگ ميزد ،با عجله رفتم و گوشي رو برداشتم ،گفتم بله بفرماييد،

صداشو از چند فرسخي ميتونستم تشخيص بدم،گفت:خانم رحيمي اتفاقي افتاده؟چرا

نفس نفس ميزنيد؟ با بي توجهي به سوالش گفتم:ببخشيد شما؟گفت:اقاي معتمدي

هستند؟از اين که نميخواست خودشو معرفي کنه لجم گرفته بودگفتم:اگه ممکنه شما

خودتونو معرفي بفرماييد تا من بهشون  اطلاع بدم،گفت:من سعيدي هستم ،با لحني

که يعني تازه شناختمتون گفتم:بخشيد اقاي سعيدي نشناختمتون،الان فرهاد رو صداش

 ميکنم،گفت:باور کنم که شما بعد از اين همه مدت که هر روز داريد صداي منو پشت

تلفن ميشنويد بازم منو نشناختيد؟نميدونستم چه جوابي بايد بهش بدم ،با اومدن فرهاد

  خداحافظي کردم  بدون جواب دادن به سوالش گوشي رو به فرهاد دادم،از اينکه

مچمو گرفته بود و به لجبازيم پي برده بود خيلي نارحت بودم.

فرهاد وقتي که گوشي رو گذاشت گفت:بفرما سيما خانم،اقاي سعيدي گفتن برا اينکه

 مزاحم ما نشن راه رو با ما نميان و توي ويلاشون منتظر ما هستن،با قيافه حق به

جانبي گفتم:خب که چي؟با لبخندي بر لب گفت:که هيچي ،که پا شو وسايلتو اماد ه کن

 خانمم،در ضمن اخمو نباش که اصلا بهت نمياد،و اونجوري اصلا دوست ندارم،

وقتي نگاه منو ديدو اينکه خندم گرفته از طرز حرف زدنش  ،بهم نزديک شد و در

 حالي که بغلم  ميکرد گفت:من عاشق لبخنداتم سيماي من، اينا رو از من دريغ نکن

 باشه ؟در حالي که در مقابل حرفاش و ابراز محبتش  هميشه تسليم بودم  گفتم:چشم...................................


صبح زود حرکت کرديم ،نيمه هاي راه خوابم برده بود اما با استشمام هواي مطبوع

بهاري شمال بيدار شدم،فر هاد با نگاهي به من و نوازش صورتم گفت:خوب خوابيدي

 خانمم ،با بوسه اي بردستش و تکاني به خود گفتم:اره ممنون ،اما مثل اينکه زياد

خوابيدم،برا چي بيدارم نکردي ؟گفت؟:تو وقتي خواب هستي هم مصاحب خوبي برام

 هستي و من اصلا احساس تنهايي نميکنم،نگاه کردن به تو  و ديدنت در کنار خودم

 بهم ارامش ميده عزيزم ،در حالي که حرفاش  به روح و جسمم ارامش  ميداد از

بودن در کنار او و اينکه براي هميشه ميتونستم در کنار خودم داشته باشمش ،احساس

ميکردم خوشبخت ترين انسان روي زمين هستم  و به بودن اودرکنارم ميباليدم.....

خدايا يعني همه عاشقا عشقشونو مثل من دوست دارن...........


                                              بازي سرنوشت
             هيچ وقت به هيچ عاشقي رحم نکرده و نخواهد کرد     
                                                   سرنوشتها
         رقم زده شده اند و ما فقط  بازيگران نقشهاي ان هستيم
                                                    براستي
                         که سرنوشت چه بازيها که نميکند با ما


 

+ نوشته شده در  27 Feb 2008ساعت 2 AM  توسط یکتا  | 

قسمت بیست و سوم

از وقتي دارم ميرم شر کت ،هنوز اين اقاي سعيدي رو نديدم،هم دوست دارم زود تر

 ببينمش ،هم از فکر ديدنش دچار استرس ميشم،تو اين مدت من فقط صداشو شنيده

بودم که خيلي خشک و رسمي  سوالات و يا اوامرشونو بهم ميگفتند و ميپرسيدند،يه

 جورايي دوست د اشتم ببينم صاحب اين صدا که اينقدر مغرور و از خود راضيه کيه؟؟؟
اون روز فرهاد با عجله گفت:سيما جان اين  چند تا پوشه رو بگير ،ببر پيش اقاي

سعيدي بايد امضا شن بگو فوريه،بعد بگير بيار برا من ،فرهاد وقتي ديد من هنوز

ايستادم ،با حالت جدي گفت:سيما لطفا زود باش  عجله دارم،لطفا....بعد هم شروع کرد

به گرفتن شماره و اين يعني بايد ميرفتم.

در زدم،صدايي که خيلي برام اشنا بود گفت:بفرماييد،رفتم تو ،او روي صندلي چرمي

خود نشسته  بود و پشتش به من بود،گفتم:ببخشيد اقاي سعيدي ،اقاي معتمدي گفتن

اينا رو بيارم خدمت شما،بايد امضا بشن،در ضمن گفتن که فوريه،بدون اينکه برگردد

گفت:ممنون خانم رحيمي ، لطفا 5 دقيقه ديگه بياييد ببريد...،چه بي ادب ،به خودش

زحمت نداد بر گرده و جواب منو بده،پر رو...،همش تقصير فرهاده،خيلي از کارش

عصبي بودم،دوس نداشتم منو احضارم کنه برا همين خودم دقيقا سر 5 دقيقه در

اتاقشو زدم ،دوباره همون صدا و بفرماييد و دوباره روي صندلي و پشت  به من

گفت:ممنون خانم رحيمي ، روي ميز هستند ميتونيد ببريدشون...،از بس عصبي بودم

مدارک و کوبيدم روي ميز فرهاد،داشت با تلفن حرف ميزد ،با عجله خداحافظي کرد 

اما من نموندم تا حرفشو بزنه از اتاقش اومدم بيرون و کيفمو بر داشتم که برم،فرهاد

با لبخندي بر  لب گفت:خانم خانما چي شده؟با اقاي سعيدي دعوا کردي؟اخه بهم

گفت از شما بخاطر رفتارش معذرت بخوام،نذاشتي توضيح بده ،حالا خودت بگو چي

 شده؟گفتم:هيچي ،فقط من نميتونم اينجا کار کنم  با اون مدير مغرورش،از طرز

برخوردش بدم اومد نميخوام ديگه با کسي مثل اون يه جا باشم،فرهاد گفت:ارومتر

 زشته ميشنوه،سيما تو چت شده؟ميخواستم از شرکت بيام بيرون که گوشي فرهاد 

زنگ زد ،فرهاد با ديدن شماره لبخندي زد وگفت:بفرما اينم اقاي سعيدي ،اولين حرفي

 که فرهاد به اقاي سعيدي گفت اين بود:امير حسين کارت با کرام الکاتبينه ،بعد در

حالي که ميخنديد گفت:خواهش ميکنم ، چشم  ،گوشي دستتون،و گوشي رو به من

 گفت:بيا بدبخت زنگ زده ازت معذرت بخواد ،باهاش بد حرف نزني زشته،گوشي رو

 از دستش گرفتم و با همون لحن خودش گفتم :بله ....گفت:خانم رحيمي  من بابت

هموني که شما رو ناراحت کرده و قصد مجازات داريد معذرت ميخوام  ،من

منظوري نداشتم، شما چون هنوز منو نميشناسيد بهتون بر خورده ولي مطمئن باشيد

که بزودي  به همه کارها و رفتار هاي من عادت خواهيد کرد،بخشيديد؟در حالي که

از شنيدن حرفاش يه کم اروم شده بودم ،گفتم:خواهش ميکنم منم منظوري نداشتم اما 

حق بديد که تحمل کردن بعضي از رفتارها سخته و............

فرهاد نذاشت حرفمو ادامه بدم و گفت:خوب پس اشتي کردين ،با اين حرفش مجبور

 شدم با تشکر از اقاي سعيدي گوشي رو بدم به فرهاد ،فرهاد  گفت:عزيزم من يه کم

کار دارم اونا ر و تموم کنم خدمتت ميرسم باهات کار دارم ...............

+ نوشته شده در  17 Feb 2008ساعت 3 AM  توسط یکتا  | 

قسمت بیست و دوم

سه ماه از ازدواج ما ميگذرد ،و اين سه ماه بيشتر از همه عمرم خوش بودم ،چقدر ما  دو

 تا خوشبختيم که به هم رسيد يم،زندگي داره اون روي خودشو بهمون نشون ميده

خدايا بخاطر اينکه منو به فرهاد م رسوندي ازت ممنونم..............!!!!!!!!!

تصميم گرفتم برم سر کار اما کاري گيرم نمياد که هم خوب باشه هم باب ميل من،فرهاد

هم داره کمکم ميکنه توي اين کار تا بتونم کار مناسبي پيدا کنم.

تو فکر اين بودم که زودتر بايد يه فکري برا بيکاريم بکنم که فر هاد اومد با يه جعبه

شيريني،مثل هميشه به استقبالش رفتم و از نگاهش و نفساش جون تازه اي گرفتم،وقتي

علت خوشحاليشو جويا شدم، گفت:حدس بزن چي شده؟اون دوستي که تازه باهاش اشنا شده

 بودم رو امروز دوباره ديدم، بهت گفته بود م که  دنبال يه شريک خوب ميگرده برا

شرکتش ،با اون شريکش شراکتشون بهم خورده،از من خواهش کرد که اگه ميتونم قبول

 کنم ،چون فکر ميکنه از هر لحاظ برا اينکار مناسبم ،منم خيلي فکر کردم ديدم پيشنهاد

خوبيه و........حر فشو قطع کر دم وگفتم:حالا شما مدير هستيد  يا  منشي؟با شيطنت گفت:

من هيچکدوم ولي شما چرا،با تعجب گفتم:من؟؟؟

گفت:با شيطنت گفت:اره شما،اما ادامشو بعدا بهت ميگم که حول نکني،داشت اذيتم ميکرد

،اما من بروي خودم نياوردم و گفتم:بهتر، منم الان حوصله شنيدن اين حرفها رو ندارم،با

 بي خيالي رفتم اشپزخونه ،دنبالم اومد و گفت:خيلي بدي ،باشه تسليمم مثل هميشه،لطفا

بيا بشين بقيشو بگم،با لبخندي بر لب نشستم ،اومد کنارم نشست و گفت:تو همه جوره دل

ما رو ميبري گلم،ديگه با اين ناز و ادات بيشتر دلبري نکن ،ميخواي منو خونه نشينم کني

 ،ميخواي کاري کني ديگه نتونم برم بيرون،اره؟؟؟؟؟؟؟گفتم:فرهاد تا دوباره از شنيدن

حرفات منصرف نشدم زود بگو ،باشه ؟ يه بوس ازم کرد و گفت:باشه الان ميگم بابا،اين

 دوستم ،اسمش امير حسين سعيديه،رييس شرکته،منم به عنوان شريکش انتخاب کرده،و

ازم خواسته که يه منشي تحصيل کرده و داراي شرايطي که گفته پيدا کنم برا

خودمون،منم فکر کردم ديدم تو که ميخواي بري سر کار بهتره بياي همونجا پيش خود م

،جلوي چشمم باشي ،اينجوري هم من راحتم و خيالم اسودست هم تو راحتي و ميشي

سرور ما،چطوره؟ فقط يه چيزي بگم امير حسين از من خواسته بود منشي مرد پيدا کنم

چون با زنها مشکل داره ،يعني از زنها بدش مياد حالا چرا نميدونم ،اما وقتي بهش گفتم

تو دنبال کار ميگردي و دوست دارم تو بياي تو شرکت خودمون کار کني ،قبول کرد.يه

ماه طول کشيد تا من و فرهاد رسما بريم سر کار ،من هنوز با اين اقاي سعيدي اشنا نشده

بود م،فقط  تلفني باهاش حرف زده بودم ،کاره من بيبشتر با فرهاد بود ،از وقتي ميرفتيم

 شرکت با هعم بوديم تا وقتي که برميگشتيم،خيلي بهمون خوش ميگذشت و به کارمون هم

مسلط بوديم و کسي هم گله اي نداشت با همه کارکنان شرکت دوست شده بوديم.

نميدونم چرا ولي دلم ميخواست با اين اقاي امير حسين سعيدي اشنا بشم و ببينم کيه که

اينقدر با زنها مشکل داره و اصلا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر وقت به فر هاد ميگم و علت اين کار اقاي سعيدي رو منيپرسم ميگه،منم نميدونم اخه

اصلا دوست نداره در مورد اين موضوع حرف بزنه ،هميشه وقتي علت تنفرشو از خانمها

 ميپرسم ميگه،من متنفرنيستم فقط نميخوام باهاشون روبرو بشم چون قسم خوردم،هميبشه

هم زود بحث رو عوض ميکنه.....

               )))))   بازي سرنوشت چه ها نميکني با سر نوشت ها.............(((((

 

+ نوشته شده در  14 Jan 2008ساعت 6 AM  توسط یکتا  | 

قسمت بیست و یکم

داشتم نگاش ميکردم،او غرق افکارش بود ،خداي من اون در هر زمان و مکاني ،در هر

شرايطي دوست داشتنيه و جذاب ،ايا همونجوري که من ديوونه فرهادم  و برام قابل

ستايشه ،من هم در نظر اون اينجوريم و ديدش به من مثل خودمه.......????

وقتي به خودم اومدم هر دو چشم در چشم هم داشتيم ،در مقابل چشمان جذابش و نگاهش

عاجز بودم برا همين نگاهمو از نگاهش بر داشتم و به زمين دوختم،با دست صورتمو به

 طرف خودش بر گردوند و گفت:دلم ميخواد شبانه روز پيشم باشي بشينم فقط نگات

کنم،به خدا از حالا دارم غصه شب رو ميخورم که ميخواي بري و باز تنهام بذاري

،ميدوني سيما ديگه نميتونم دوريتو تحمل کنم  برام سخته نميتونم،ميخوام برا هميشه پيشم بموني.....
شب همه با خوشي و شادي دور هم شام خورديم و بعد از کمي صحبت همه عزم رفتن

 کردند ،ناراحتي فرهاد تابلو بود ،اصرار داشت که هنوز زوده بمونيد،سينا با شيطنت رو

به فرهاد گفت:فرهاد جان ما سيما رو نميبر يم فقط خودمون ميريم ،اجازشو صادر

شده پس بيخودي اصرار نکن و دست از سر ما بردار،در حالي که همه به حرف سينا

ميخنديديم، فرهاد در حالي که خوشحال بود از اين حرف سينا ، گفت:باشه اقا سينا يکي طلبت ،ميدونم کي بايد تلافي کنم .

اون شب هموني شد که فرهاد ميخواست و من شبو پيشش موندم چه شبي بود ...............

چقدر خوش گذشت.................

بهترين شب زندگيمون  بود.

3 ماهه که ما نامزديم ،تو اين سه ماه هميشه باهم بوديم ،ولي باز هم فرهاد  راضي نيست

 و ميگه بايد زود تر ازدواج کنيم وقتي گفتم هنوز زوده برا ازدواج با ناراحتي گفت:واقعا

نظرت اينه؟يعني زوده؟از حالت چهرش خندم گرفت ،نگاهي بهم کرد و گفت:سيما خانم

 دارم برات،حالا ديگه با بي رحمي داري منو اذيت ميکني اونم در اين مورد خاص......

حالا هر چقدر ميخواي بخند ،ببين کي تلافيشو سرت در ميارم ،اون موقع شاکي نشي؟؟


بالاخره  ما با مجلس با شکوهي با هم ازدواج کرديم،مجلس به خوبي برگزار شد ،وقتي

همه رفتند و ما دو تا تنها شديم،فرهاد گفت:لباستو عوض نکن کار دارم.

دوربينشو اورد و روي سه پايش تنظيم کرد ،روشنش کرد ،بعد اومد و کنارم نشست و

دستش رو انداخت دور گردنم ،نگاه دقيقي بهم کرد و گفت:سيما ميدوني امشب با اين

لباست،قيافه شيرينت و نگاه جذابت منو جون به سرم کردي ،ديوونه شدم،خم شد بوسه اي 

 بر پيشانيم  زد و محکم بغلم کرد منم بغلش کردم و اروم گفتم:فرهاد جان اين دوربينو

خاموش کني بهتر نيست من اينجوري معذبم،لبخندي زد و در حالي که صورتمو نوازش

ميکرد گفت:اين فيلمو هيچکسي نخواهد ديد بجز من و تو و بچه هامون،گفتم:بچه هامون

اينا رو ببينن که چي بشه!؟گفت:که بدونن عشق يعني چي،دوست داشتن چه جوريه،عاشقي

 چه ميکند با دلها ،اينها همشون تو نگاهاي ما گنجانده شده ،دلم ميخواد ............


         ((((((((  خدايا ،چرا هميشه خوشيها و با هم بود نها زود تموم ميشه
 
           اما تنهايي، جدايي و غم هميشه ماندگاره مخصوصا برا دلهاي

           عاشق ،که هميشه بايد در عذاب باشند ،اخه چر ا؟؟؟؟؟؟؟؟))))))))

 

 

+ نوشته شده در  12 Jan 2008ساعت 9 PM  توسط یکتا  | 

قسمت بیستم

يک هفته بعد با يه مراسم خصوصي که فقط خانواده من و فرهاد اونو تشکيل ميداد با هم

نامزد شديم و عقد کرديم،خدايا چقدر منتظر اين لحظه بودم ،چقدر دوست داشتم اين

 نگاههاي زيبا و متين و عاشق رو بي پروا ببينم،اونروز يکي از بهترين روزهاي زندگي من و فرهاد بود.

فردا برا اولين بار ميخوام برم خونه فرهاد ،يا در واقع خونه خودم و فرهاد،اون از همه

دعوت کرده تا به خونه خودش بريم،ميخوامزودتر برم و  غافلگيرش کنم ،ديگه نميتونم

صبر کنم بلند شدم و اماده رفتن شدم،مامانم با ديدن من با تعجب و لبخندي بر لب گفت:سيما

 ميخواي از الان بري اونجا خيلي زوده ها ......!!!!!!!!من و مني کردم و گفتم:نه با يکي از

دوستام قرار دارم بعدش ميرم ،مامانم با لبخندي حاکي از اينکه دروغمو فهميده گفت:

باشه،ما هم خودمون  شب مياييم برو.،ر فت اشپزخونه و من تونستم نفس راحتي بکشم،از

اينکه دستم رو شده بود يه کم خجالت ميکشيدم اما شوق ديدن فرهاد برام از همه چيز مهمتر بود.

زنگ در رو فشردم اونم چندين بار،داشتم نا اميد ميشدم ،با خودم گفتم کاش بهش ميگفتم

شايد خونه باباش مونده باشه شايد....در همين موقع صداي خواب الودي گفت:بابا کيه اين

وقت صبح،کيه؟؟؟؟؟؟دستم رو گذاشتم جلوي دهنم و گفتم:بخشيد اقا فرهاد شماييد؟با

تعجب گفت:بفرماييد شما؟گفتم:من از طرف نيروي انتظامي اومدم ،شما بايد همراه من به

کلانتري بياييدگفت:مثل اينکه اشتباه شده!؟گفتم:نخير اشتباهي در کار نيست،شما درو باز

 کنيد ميفهميد،خندم گرفته بود فکر ميکنم فهميد چه خبره چون ديگه هيچي نگفت و درو باز

کرد ،رفتم بالا در  باز بود ولي خودش دم در نبود،اهسته وارد شدم ،خونش هم مثل خودش

دلنشين بود،اپارتماني شيک و تر و تميز که حاکي از ذوق و سليقه صاحبخانه بود،داشتم مو

 شکافانه همه جا رو نگاه ميکردم که با صداي زيباش به طرف صدا برگشتم،جلوي اتاق

خوابش با لباس خواب به در تکيه داده بود و نگاهم ميکردگفت:به خونه خودت خوش اومدي

عزيزم،با دستپاچگي گفتم:سلام ببخشيد که من اينقدر زود مزاحمتون شدم شما هنوز خوابيده

بوديد،با لبخندي بر لب به طرفم اومد دسته گلي که خريده بودم رو بهش دادم گرفت و

گفت:تو خودت زيباترين گل روي زميني  نيازي به گل نبود و..............

چقدر به گرماي نفسش احتياج داشتم ،با احساس کردنش  در کنارم اونهم اينقدر نزديک ارامش مي يافتم خدايا...........................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فرهاد هنوز لباساشو عوض نکرده بود و صبحونه هم نخورده بود ،گفتم:نکنه ميخواي بازم

بخوابي ؟با لبخندي به لباس هاش نگاه کرد و گفت:اومدنت برام اينقدر هيجان داشت که همه

 چي يادم رفته،ميدوني سيما همش فکر ميکردم دارم خواب ميبينم وهمه چي فقط خوابه،اخه

 ميدوني اين چند وقته خيلي از اين خواب ها ديدم ،همش ارزو ميکردم که اين خواب

 نباشه،اما امروز با اومدنت و بيدار کردنت از خواب بهم ثابت کرد که ديگه خواب

نيستم،سيما جونم ازت ممنونم بهترين صبحيه که توي تمام عمرم داشتم تا حالا،ولي مطمئنم

که اين صبحها از اين به بعد برام تکرار خواهد شد و من هميشه اين لذت رو خواهم چشيد.

با بوسه اي بر پيشانيم به اتاقش رفت تا لباساشو بپوشه ، ،به اشپزخونه رفتم و تا فرهاد بياد

براش صبحونه اما ده کردم،ر فتم ببينم فرهاد چکار ميکنه،در زدم ،وقتي متوجه من شد  با

 خوشحالي گت:بيا تو عزيزم مثل غريبه ها اونجا وايسادي که چي بشه،رفتم تو ،يه طرف

ديوار اتاقش کتابخونه بود پر از کتاب،انواع و اقسام کتابها رو داشت ،گفتم:واي......!!!!!!
اينجا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟

با لبخندي بهم گفت:ابنا همش مال سيماي خودمه ،اينا رو به عشق تاو و اينکه يه روزي

 بياي و همشونو بخوني برات خريدم چون ميدونستم که چقدر کتاب خوندن رو دوست داري،پشت سرم ايستاده بود و دستاش دور کمرم بود.....................................

را اينکه از اون جو حاکم بيرون بياييم گفتم:صبحونه امادست نميخواي صبحونه بخوري؟با

لبخندي شيطنت اميز حاکي از اينکه ميدونه من معذبم گفت:چشم سرورم بريم برا خوردن

صبحونه که اين صبحونه خوردن داره،تو که صبحونه نخوردي؟گفتم:نخير صبح

الطلوعاومدم که با تو صبحونه بخورم ديگه فکر ميکني منظور ديگه اي داشتم؟ وقتي

نشستيم روبروي هم فرهاد گفت:تو شروع کن من ميخوام فقط نگاهت کنم اين برا من از همه

 چي لذت بخش تره،من ومن کنان گفتم:اخه تو اينجوري نگاهم ميکني که من نميتونم حتي

نفس بکشم چه برسه به اينکه بخوام چيزي بخورم،لبخندي زد و گفت:باشه گلم باهم ميخوريم تا ................
فرهاد ميگفت که ناهار و بيرون بخوريم اما من دلم ميخواست با فرهادم تنها باشم تو خونه

ارزوهامون اين برام خيلي لذت داشت برا همين بعد از کمي گشت وگذار و خريد برا شب

برگشتيم خونه و دوتايي ناهار مفصلي اماده کرديم و خورديم ،چقدر چسبيد.............بعد از

ظهر فرهاد مثل اينکه چيزي يادش اومده اشه با عجله بلند شد و فيلمي رو توي دستگاه

گذاشت و کنارم نشست دستمو گرفت تو دستاش و گفت:سيما جونم ببين اين فيلم مونس

 تنهاييهاي من بوده تو اين همه وقت که ازت دور بودم،همه حر فاي دلمو بهش زدم تک تک

جمله هاشو حفظم و دقيقه هاشو توي دقيقه ي چندم تو چي ميگي و چيکار ميکني و خيلي

چيزاي ديگه،همينطورکه دستام تو دستش بود و گرماي نفساشو احساس ميکردم و بوي تنشو

 استشمام ميکردم سرمو گذاشتم روي شونش و به تلويزيون خيره شدم،اون مسافرت لعنتي

که نادر ترتيب داده بود از اول تا اخرش توي اون فيلم بود تا وقتي که نامه به دست

فرهادميرسه دقيقا روز اخر مسافرتمون توي فيلم نبود وقتي که فيلم به اخرش رسيد فرهاد

با گريه بغلم کرد و گفت:سيما خيلي خوشحالم که تو پيشمي ،هميشه فکر ميکردم ديگه

هيچوقت نميتونم  تو رو داشته باشم هميشه فکر ميکردم تو رو از دست دادم.......هر دو  از

براي روزهاي دوري و رنجي که کشيده بوديم  از ته دل گريه ميکرديم و خوشحال بوديم از

 اينکه تونسته بوديم به همديگه برسيم و براي هميشه مال هم باشيم هر دو با چشماني گريان

و مشتاق ديده بر هم دوختيم و با نگاه هاي خودممون با هم عهد بستيم که هيچوقت همديگر

رو ترک نکنيم ُهر دو با هم  و بهم ديگه گفتيم :
                                           ******** خيلي  دوست دارم عزيزم*********


    اما بازي سرنو شت چه بازيها که نميکند حتي با دلهاي عاشقي چون سيما و فرهاد

+ نوشته شده در  1 Jan 2008ساعت 2 AM  توسط یکتا  | 

قسمت نوزدهم

 دوباره بي خبري از فرهاد ادامه داره و روز هاي سختي که من  دارم پشت سر ميزارم

 يکي پس از ديگري سپري ميشه.از کلاس که اومدم اصلا حوصله هيچ کاري رو نداشتم،

رفتم تو اتاقم ،مامانم پشت سرم اومد و گفت:سيما امشب خونه اقاي معتمدي دعوتيم بابات

 گفته زود ميريم اماده باشيد،هم خوشحال بودم از اينکه دوباره ازشون خبري بدستم

ميرسيد هم نميخواستم برم خونشون،يه جورايي با خودم و فرهاد لج کرده بودم،برا همين
 
نميخواستم برم ،چون ميدونستم تا بينمش ............................

مامانم وقتي ديد من قبول نميکنم با گفتن اصلا نميخواد بياي از اتاقم رفت.

روي تخت دراز کشيدم به خودم و فرهاد و اتفاقاتي که افتاده بود فکر ميکردم که

خوابم برده بود،با صداي زنگ تلفن که نميخواست قطع بشه بيدار شدم هوا کاملا

 تاريک شده  بود سينا هم خونه نبود ،تا من بلند شم و جواب تلفن رو بدم قطع شد،

تازه فهميدم که چقدر خوابيدم،گرسنم هم شده بود رفتم اشپز خونه تا يه چيزي بخورم

 دوباره تلفن زنگ زد تا بيام گوشي رو بردارم دوباره قطع شد،اعصابم خورد شده بود

زود يه لقمه خوردمو تلفن و برداشتم و بردم تو اتاقم،هنوز به پريز نزده صداي نا هنجار

 زنگ بلند شد ،با عجله برداشتم و با خشونت گفتم:بلهههههههههههههههههههههههههه

صداي خنديدنش مثل هميشه  ديوونم کرد اروم شدم مثل هميشه که با ديدنش و شنيدن
 
صداش کم ميارم بازم کم اوردم،با خنده گفت:هنوز حرف نزده داري ميزني ،چه خبره؟

بعد دوباره خودش گفت:اولا سلام سيما خانم گل،خوبي ؟بعد هم بگو ببينم کي تو رو

 اينقدر اذيت کرده که داري پشت تلفن داد ميزني و ميخواي بزنيش؟؟؟؟

زبونم بند اومده بود گفتم:سلام ،چيزي نيست فقط يکي داشت هي زنگ ميزد و قطع ميکرد

فکر کردم بازم اونه ،ببخشيد کاري داشتيد؟با لبخندي گفت:متاسفانه اون مزاحم من بودم

ولي قصد مزاحمت نداشتم شما جواب نميداديد من هم قطع ميکردم ،هيچ حرفي نداشتم بگم

برا همين گفتم:ببخشيد اخه من....نذاشت حرفمو ادامه بدم گفت:اخه شما خواب بوديد،بله

من اومدم و مامانينا رو اوردم شما خواب تشريف داشتيد اونم چه خوابي............!!!!!

يه جورايي دلم ميخواست صحبتو تموم کنم نميدونم چرا،ولي فرهاد پيش دستي کرد و

 گفت:نميخواستم مزاحمتون بشم فقط ميخواستم بدونم برا چي امشب افتخار نداديد؟

اين حرفش با شيطنت همراه بود،گفتم:به همون دليلي که شما  اين همه  مدت به خودتون

 زحمت نداديد حالي از ما بگيريد با اينکه ميدونستيد که من.....ترجيح دادم ادامه ندم،بازم

لبخندي زد و گفت:پس ميخواستيد تلافي کنيد؟شما با من لج کردي چرا دعوت اونا رو

رد کردي،گفتم :فرقي نميکنه،خنديد و گفت:اها چون منم اونجا بودم برا همين اره؟ولي

بايد بگم من بخاطر شما و اين که ميدونستم من باشم بهتون خوش نميگذره نرفتم اونجا،من

 خونه خودم هستم،شما باز هم اشتباه کرديد،مکثي کرد و گفت:پس شما بخاطر من از

مهموني مونديد؟گفتم:برام فرقي نميکرد که برم يا نرم،گفت:ميدونم ،اينو به دفعات مکرر

 بهم ثابت کرديد،حرف زدنش ،خنديدنش،حتي اه کشيدن . سکوتش برام ارامش بخش بود

وقتي سکوتش رو ديدم گفتم:اگه منظورتون اون نامه هستش که خودتم ميدوني مخاطب

اون نامه نادر بود نه تو ،اون نامه رو من برا نادر نوشتم در حد يه شوخي ولي ........هر

چند ديگه برام مهم نيست که چه فکري ميکني چون شما ديگه براتون مهم نيست.........

مدتي از تماس اون شبمون گذشته و من بازم هيچ خبري ازش ندارم،عروسي نادر و

 سميراست و من اميدوارم که بتونم فرهاد رو اونجا ببينم،يکي از دلايلي که به اين

عروسي رفتم همين بود و ديگه اينکه سميرا ازم خواهش کرد که منم تو عروسيشون باشم

نميخواستم سميرا ازمن دلخور بشه،جايي نشسته بودم که اومدن همه رو ببينم ،تو دلم

اشوب بود ،دلم ميخواست زودتر بياد،چرا دير کرده بود؟اگه نياد چي؟هزار تا فکر به

سرم ميزد،سميرا بهم اشاره کرد که چند تا از دوستامون اومدن برم  استقبالشون،داشتم به

اونا خوش امد ميگفتم که ديدم فرهاد وخانوادش وارد شدن با خانم معتمدي روبوسي کردم

 ولي حواسم فقط به فرهاد بود،دسته گل زيبايي دستش بود، داد بهم و تبريک گفت،گفتم:

ممنون لطف کرديد،انشاالله عروسي خودتون،لبخندي زد و گفت:اون موقع هم ميخواي دم

در بايستي؟خنده دار ميشه ها .....از حرفي که زده بودم پشيمون شدم شديدا........

هر وقت نگاش ميکردم با لبخندي جوابمو ميداد ،دور و برش خلوت بود ،خود به

خود کشيده شدم طرفش،کنارش نشستم . گفتم:جاي خوبي رو انتخاب کرديد،نگاهي عميق

بهم کرد و گفت:سيما ميدوني امروز ديگه ميخوام همه بدونن که چقدر برام

عزيزي،ميخوام همه دونن که چدر دوشت دارم ديگه نميتونم پنهونش کنم،نميتونم،دارم

ديوونه ميشم بخدا،ازت خواهش ميکنم بهم اجازه بده امشب باپدرت حرف بزنيم ،شوکه

شده بودم هيچ حرفي نتونستم بزنم ،ادامه داد:سيما ديگه نميتونم اين نگاهها رو به تو تحمل

 کنم ،ميخوام همه بدونن که تو مال مني و کسي حق نداره بهت زل بزنه،با اشاره به چند

نفر از همکلاسيا و اشنايان که داشتن نگاهمون ميکردن گفت:از نگاه همشون متنفرم،ميدونم

تو هم همين احساس رو داري ،ميخوام برا هميشه مال خودم بشي،با نفسات زنده باشم با

نگاهت جون بگيرم با حرفات به ارامش برسم  با خنده هات زندگي کنم ،سيما تو خيلي

وقته شدي همه وجود من ،من بي تو معني  ندارم ،با تو کامل ميشم بي تو هيچم ،

                                        خيلي دوست دارم سيما
خدايا چقدر حرفاش بهم ارامش ميداد ،نگاش برام اميد زندگي بود،نفساش شيشه

عمرم،خدايا من تا حالا چطوري تونستم دوريشو تحمل کنم ..........................

با صدايي که از اعماق قلبم سر چشمه ميگرفت با نگاه کردن به چشمهاي زيبايش گفتم:
                                    فرهاد منم خيلي دوست دارم

ولي امان از بازي سرنوشت که چه بازيها با ما ميکند..................................

 


 

+ نوشته شده در  25 Dec 2007ساعت 0 AM  توسط یکتا  | 

قسمت هیجدهم

نتونستم جلوي ريزش اشكامو بگيرم ،فرهاد داشت حرف ميزد اما من اصلا نميشنيدم،بي اختيار

بلند شدم و راه افتادم،تاكسي گرفتم و ادرس خونه نادر رو بهش دادم ،فقط يه جمله تو زبونم

بود:چرا نادر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتي در زدم زن عمو درو باز كرد ،تا منو با اون حال ديد گفت:سيما چي شده؟گفتم:نادر

 خونه است؟گفت:اتفاقي افتاده؟با صداي بلندتري گفتم:نادر كجاست؟با دستش اشاره به اتاق

 نادر كرد ،با صداي من نادر اومد بيرون و با نگراني گفت:سيما چي شده ؟،گفتم:خيلي

 پستي نادر،مگه من به تو چه بدي كرده بودم؟چرا اينكارو با من كردي ؟نادر درحالي كه

ميخواست ارومم كنه ،گفت:سيما من نميدونم در مورد چي حرف ميز ني ،بشين اروم باش تا با

 هم حرف بزنيم،با صداي بلندي گفتم:من هيچ حرفي با تو ندارم فقط بايد در مورد يه چيزي بهم

توضيح بدي ونامه رو گرفتم  طرفش ،ديگه نفهعميدم چي شد.

با صداي مادرم به خودم اومدم كه ميگفت:اخه چي شد؟نادر هم گفت:زن عمو فقط يه سوء

تفاهمه ساده است،چشممو باز كردم مادرم  با خوشحالي گفت:سيما جون بهتري؟چت

شده؟چرا اينجوري شدي؟گفتم:مگه چي شده؟مادرم گفت:خونه نادر اينا حالت بد شده،نادر

اورده بيمارستان منم خبر كرد مردمو زنده شدم تا رسيدم اينجا،نادر گفت:زن عمو بذاريد

بخوابه ارام بخش بهش تزريق كردن بايد استراحت كنه،امشبم بايد اينجا بمونه تحت نظر

باشه،دكتر ميگفت فقط بايد استراحت كنه،شنيدن صداش ازارم ميداد با اينكه ميدونستم خودشم

ناراحته اما بازم نميتونستم ببخشمش،تا نصف شب تو بيمارستان بوديم با خواست خود م و

خواهش از دكتر اجازه گرفتم كه برم خونه فقط به شرط اينكه تو خونه استراحت كامل داشته
باشم.
فردا اولين نفر نادر بود بود كه به ديدنم اومد،تا ديدمش بجاي جواب سلام و احوالپرسيش گفتم:

باز چه نقشه اي داري؟نادر با دلخوري گفت:سيمنا اجازه بده تو يه فرصت مناسب بهت

 توضيح ميدم تو رو خدا  اينقدر خودتو اذيت نكن...اجازه ندادم حرفشو ادامه بده گفتم:

نميخوام نادر هيچ توضيحي از نظر من قابل قبول نيست هيچ توضيحي نميتونه كارتو توجيه كنه

ميفهمي؟دوباره داشتم گريه ميكردم  و نادر بدون هيچ حرفي رفت.

ده روز از  ملاقات من و فرهاد ميگذره ،و اين فشار عصبي هنوز با منه ،خانم معتمدي به ديدنم

اومده بود پس  فرهاد ميدونست كه بعد ازاون  روز چي به سرم اومده ولي بازم سراغي ازم

نگرفته،با اصرار فراوانم،مادرم اجازه داده يه ساعتي بيرون قدم بزنم اما نه تنها حالم بهتر نشد

بدتر با فكراي جور وا جور اعصابم بهم ريخت،ترجيح دادم بر گردم خونه،وقتي وارد خونه شدم

مادرم داشت با تلفن حرف ميزد و ميگفت:انشاالله كه هموني باشه كه شما هم ميخواهيد فرهاد

پسر خوبيه حتما انتخابش هعم درسته،من كه گفتم عجله نكنيد خودش دست به كار خواهد

شد،استنباطي كه از حرفاش كردم  به شدت دگرگونم كرد حالم بد شده بود به زحمت خودمو

 روي مبل انداختم مادرم با ديدن من  خداحافظي كرد و اومد پيشم وگفت:سيما بازم حالت بد

شده ؟گفتم:نه مامان خوبم ،با كي حرف ميزدي؟با خوشحالي از ياد اوري مكالمش گفت:با

خانم معتمدي،زنگ زده بود ميگفت:فرهاد ميخواد ازدواج كنه و خودش انتخاب كرده ،هنوز

نگفته كيه،گفته داره در مورد دختره تحقيق ميكنه ،ميگفت دلش شور ميزنه ،اخه فرهاد تنها

زندگي ميكنه ميگفت ميترسه با دوستاي نا باب رفت و امد كنه و خيلي چيزايه ديگه ،در واقع

داشت برام درد دل ميكرد.....

سرم به شدت درد ميكرد،صداي مادرمو نميشنيدم با حرفاي مادرم به اين نتيجه رسيدم كه فرهاد

تصميمشو گرفته داره با يكي ديگه ازدواج ميكنه ،هضمش برام مشكل بود،دركش برام غير

ممكن بود داشتم ديوونه ميشدم ،مادرم با ديدن حال من گفت:سيما باز چت شد؟گفتم نرو بيرون

  خودتو خسته نكن حرف گوش نميكني كه،زير ازومو گرفت و برد تو اتاقم ،وقتي دراز كشيدم

واز اتاق رفت بيرون سيل اشكام جاري شد ،فرهاد من به خدا خيلي دوست دارم چرا تو اين شك

 داري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الان چند ماهه كه از اون ملاقاتمون ميگذره و لي هنوز خبري از فرهاد نيست نه ازدواج كرده

 نه با من تماس گرفته ،مادرشم ديگه با مادرم تماس نداشته،خيلي دلم براش تنگ شده ،تو اين مدت

نادر با سميرا نامزد شده با همه دلخوري كه از نادر داشتم بخاطر خواهش سميرا رفتم تو مراسم

 نامزديشون شركت كردم فقط با نادر در حد تبريك گفتن حرف زدم سعي ميكنم باهاش روبرو

نشم.با اينكه اعصابم متشنج بود ولي باز هم كنكور شركت كردم ،جاي تعجب داره چون هم

سميرا هم من هر دو قبول شديم،فكرشو نميكردم بتونم قبول شم،جالب اينجاست كه اولين نفري

كه بهم زنگ زد و تبريك گفت خانم معتمدي بود ،مادرم با تعجب گفت:اينا چه زود با خبر

شدن؟نگاهي بهم كرد ،گفتم:من چه ميدونم !

ولي تو دلم خوشحال بودم چون ميدونستم كه فر هاد بهش گفته ،پس اون هنوزم يه ذره بهم فكر

ميكنه ،از بس خوشحال بودم وقتي نادر زنگ زد بهم تبريك بگه با خوشحالي جوابشو دادم همه اين

 خوشحالي منو برا قبولي از دانشگاه ميدونستند ولي من از اينكه فرهاد به فكر من هست و منو

 از ياد نبرده خوشحال بودم اونم چه جورررررررررررررر......

تلفن زنگ زد وقتي برداشتم هيچ جوابي نشنيدم هر چي گفتم الوووووكسي جواب نداد اما من

ميدونستم كيه.....

چقدر دلم ميخواست باهام حرف بزنه ،تو اين چند روزه چندين بار زنگ زده ولي حرف

نزده،مطمئنم كه خودشه.

كلاسامون شروع شده و همچنان خبري از فرهاد نيست،ديگه از دستش عصبيم شديداَ،اون خوب

 ميدونه كه من چقدر دوستش دارم اما ميخواد بيخيالي طي كنه يا تلافي كنه،باشه منم سعي ميكنم

همين كارو بكنم.
                       ديگه ميخوام بيخياليش بشم  مثل خودش كه بي خيال من شده

                                اما من نميتونم

                                                خدايا.......!!!!!!!

                                   

 

 

 

+ نوشته شده در  10 Dec 2007ساعت 9 PM  توسط یکتا  | 

قسمت هفدهم

خوش به حال سينا كه خيلي راحت ميتونست حرف دلشو بزنه همش ميگفت:اقا فرهاد برا چي

يكدفعه غيبتون زد ؟نيستيد خبريه؟ما كه خيلي دلمون براتون تنگ شده بود و .....

پدرم با گفتن سينا جان بسه ديگه چقدر حرف ميزني به سينا فهموند كه زيادي حرف زده و بايد

كوتاه بياد،اونم دلخور از حرف بابام ديگه هيچي نگفت، بابا و اقاي معتمدي مثل هميشه مشغول

گپ زدن شدند و مامان هم با خانم معتمدي ،منو سينا و فرهاد هم اين طرف باهم نشسته بوديم ،

 فرهاد نشسته بود  پيش سينا،گفت:سينا جون يكي يكي بپرس قول ميدم همشو جواب بدم،

خوبه؟سينا هم كه كنجكاويش داشت ميكشتش خوشحال گفت:چشم،من روبروي اونا نشسته بودم

 و كاملا حرفاشونو ميشنيدم از اينكه سينا كار منو راحت كرده بود و سوالاي منو زود تر از من

 پرسيده بود خوشحال بودم،سينا گفت:اين همه مدت چرا يادي از ما نميكرديد؟

فرهاد نگاهي به من كرد و گفت:شما چرا يادي از ما نميكرديد؟علت خاصي داشت؟،ميدونستم

اينواز من پرسيد نه سينا برا همين اجازه ندادم سينا چيزي بگه اروم طوري كه بقيه نشنوند

 گفتم:اجازه اينكارو نداديد،فرهاد بدون نگاهي به من باز هم رو به سينا گفت:من برا خودم

دليل داشتم اونم چه دليلي !!!سينا  فقط گوش ميكرد و متعجب بود،دوباره من جواب دادم

،گفتم:ميشه اون دليل تونو ما هم بدونيم،اين بار نگاهي بهم كرد كه تمام تنم لرزيد و غر

گرفتم گفت:شما كه ميدونيد،از اينكه تكرار بشه خوشتون مياد؟

با تعجب گفتم:من ميدونم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!بدون توجه به حرفاي من گفت:

سينا جان سوال بعديتو ميتوني بپرسي،سينا با نگاهي به من گفت:ميشه دليلي كه سيما و تو

ميدونيد به منم بگيد؟فرهاد نگاهي به من كرد و گفت:از خواهرت بپرس اون بهتر ميدونه ،

سينا نگاهي به من كرد گفتم:من نميدونم در مورد چي حرف ميزنيد دوس داشتم علتشو بگيد ولي

حالا كه نميخواهيد بگيد برا چي ....نذاشت حرفمو ادامه بدم گفت:سيما خانم برا چي داريد

 كشش ميديد وقتي كه خودتون از من خواستيد كه ديگه مزاحمتون نشم؟

با گفتن اين حرف سينا رو بهم كرد و گفت:اره سيما؟!!!

گفتم:صبر كنيد ،سوءتفاهم شده بخدا ،من كي همچين چيزي بهتون گفتم؟؟؟؟صدام يه كم بلند

بود همه با صداي من برگشتند و با تعجب به ما نگاه كردند مادرم گفت:سيما چي شده؟

دسپاچه گفتم:چيزي نيست مامان،سينا داره اذيت ميكنه ،با چشم غره اي به سينا فهموندم كه

چيزي نگه بابام با گفتن اقا سينا شلوغ نكن  تمومش كرد.

سينا با دلخوري گفت:ميبيني اقا فرهاد من هميشه بايد سپر بلاي اين خانم بشم حالا چرا

نميدونم،گفتم:فداي داداش كوچولوي خودم بشم ممنون كه كمكم ميكني هميشه،فرهاد لبخندي زد و

 گفت:خوش به حالت سينا ،كاش منم خواهري مثل سيما خانم داشتم و سپر بلاش

ميشدم،لبخندش جاني تازه بهم داد انگار از خنده هاش انرژي ميگرفتم،انگار يادش اومد كه از من

 دلخوره دوباره اخمي كرد و گفت:سينا جان قانع شدي؟من گفتم:نه،شما كه هنوز علت اصلي

رو نگفتيد،سينا هم حرف منو تاييد كرد بدون اينكه بدونه منظور من چيه و از چي حرف

ميزنم،گفت:يه كم خوب فكر كنيد يادتون مياد كه چي به روز من اورديد،با گفتن اين حرف اهي

كشيد و رفت تو خودش ،انگار داشت  تو ذهنش همه چيز رو مرور ميكرد ،تلفن زنگ زد سينا

برا جواب دادن رفت،گفتم:ميشه خواهش كنم كه بگيد چرا از من دلخوريد من هيچ كاري كه

باعث اينهمه دلخوري بشه انجام ندادم باور كنيد،لطفا بگيد بذاريد اين سوء تفاهم حل بشه من ديگه

 نميتونم...نذاشت حرفمو ادامه بدم گفت:خواهش ميكنم ادامه نديد من هنوز نتونستم با خودم

كنار بيام و اون حرفاتونو هضم نكردم ، ديگه نميتونم يه شوك ديگه رو تحمل كنم،اشك تو چشمام

جمع شده بود نميدونستم بايد چيكار كنم، اروم گفتم:فقط همينو بگم كه برا منم نبودن شما اين چند

وقت شوك بوده و نميدونم علت كاراتون چيه ،ديگه نتونستم ادامه بدم ترجيح دادم به اتاقم برم تا

اشكامو كسي نبينه ؛وقتي در اتاق رو بستم نتونستم جلوي اشكامو بگيرم و شروع به باريدن كردند

ديگه هيچ حرفي بينمون رد و بدل نشد و فقط سنگيني نگاهشو احساس ميكردم اما نميتونستم

جواب نگاهشو بدم توانشو نداشتم ميدونستم تا به چشماش نگاه كنم اشكام سرازير ميشه برا همين

 به زور خودمو كنترل كردم .

بعد از رفتنشون بلافاصله با شب بخيري خستگي رو بهانه كردمو به اتاقم رفتم و يك دل سير

گريه كردم كتابش جلو چشمم بود و نگاهم به دست خطش ،داشتم ديوونه ميشدم ،حرفاشو تكرار

ميكردم ،ولي دليلي برا حرفاش نداشتم نميدونم اون شب چه جوري و كي خوابيدم صبح كه پا شدم

 ديدم كتاب بغلمه و چشمام هم كه از بس گريه كرده بودم پف كرده بود حالم اصلا خوب نبود فكر

 كردم با يه دوش حالم بهتر ميشه ،ولي بي فايده بود رفتم پايين مامانم با ديدن من گفت:سيما

فرهاد زنگ زده بود ميگفت كتابايي كه ميخواستي رو اماده كرده بهش زنگ بزن،با تعجب گفتم:

 كي زنگ زده بود ؟لبخندي زد و گفت:8 صبح،انگار خيلي عجله داشت ،گفتم :ممنون مامان

،الان بهش زنگ ميزنم،وقتي صداشو شنيدم دلم داشت از جاش كنده ميشد اما با يه احوالپرسي

رسمي گفتم:با من كاري داشتيد؟گفت:بله مگه نميخواستيد مدرك نشونتون بدم عصر بياييد

جلوي كتابخونه مدرك رو بهتون نشون خواهم داد هر چند كه خودت بهتر ميدوني اما ميخوام برام

 توضيح بدي گفتم:خوشحال ميشم ،ممنون، چشم ،ميام ،خداحافظ.جلوي كتابخونه ايستاده بود

مثل هميشه جذاب و دوس داشتني از دور كه ديدمش دلم لرزيد بايد امروز همه چي روشن بشه

 من ديگه نميتونستم تحمل كنم ،فرهاد خواست كه توي پاركي كه نزديك كتابخونه بود بشينيم و

حرفامونو بزنيم منم قبول كردم ،وقتي نشستيم گفتم:خب من منتظرم،فرهاد كاغذي رو از جيبش

در اورد و گفت:بيا شايد اين يه چيزايي رو به يادت بياره،كاغذ رو از دستش گرفتم و بازش

كردم ،فرهاد گفت:بذار برات بخونم چون حفظم از بس خوندمش اما تا حالا معنيشو نفهميدم و

اين كه چرا؟ فرهاد شروع كرد متن نامه رو خوندن:
                                                 سلام
                             خواهش ميكنم اين نامه را  به حساب نا مهرباني من نگذاريد
                              اين را بدانيد كه در هر موقعيتي باشيد من دوستتون دارم
                                و بهتون احترام ميذارم ولي هيچوقت نميتونم شما رو به
                               چشم ديگه اي نگاه كنم ،شما را من مثل سينا هستيد ،از شما
                              خواهش ميكنم شما هم منو مثل خواهرت بدونيد از حرف منم
                               ناراحت نشيد،خيليا هستن كه ارزوي ازدواج با كسي مثل
                             شما رو دارن ،اخه چرا اينقدر لج ميكنيد،من عاشق كس ديگه اي
                             هستم و خيليم دوسش دارم،هر اتفاقي هم كه بيافته نميتونم اونو
                           فراموش كنم براتون ارزوي موفقيت دارم در همه مراحل زندگيتون
                                                                                  توسط سيما


+ نوشته شده در  20 Nov 2007ساعت 6 PM  توسط یکتا  | 

قسمت شانزدهم

هميشه فكر ميكردم از اين مسافرت لذت خواهم برد اما................

روزهاي اول فرهاد همون فرهاد هميشگي بود و فقط با نگاه ها و لبخند هامون باهم حرف ميز ديم

 و سعي ميكرديم كه نادر و بقيه به كاراي ما مشكوك نشن ولي كم كم بعد از چند روز اخلاق

فرهاد عوض شد و بر عكس نادر خوش حالتر از هميشه بود،ميدانستم بين اونها اتفاقي افتاده ولي

نتونستم كشفش كنم ،چون نه فرهاد اجازه صحبتي با او را داد و نه تونستم از نادر بپرسم،فر هاد

من ديگه نگاهشو از من ميدزديد و فقط تو خودش بود از من فرار ميكرد ،سعي ميكرد اصلا

جلوي چشم من نباشه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟منم نفهميدم!!!!!!!!!!!!!!!

يك ماه گذشته و من هنوز نتونستم با فرهاد حرف بزنم،موبايلش كه هميشه خاموشه،خونشون هم

كه نميتونم زنگ بزنم،به خودمم اين اجازه رو نميدم كه راه بيافتم تو خيابونا و محل كارشو

....و دنبالش بگردم،همه چيزو سپردم به دست زمان كه اون بهترين حلال مشكلاته.

اون حتي عروسي زينت خواهر نادر هم نيومد ،فكر ميكردم ميتونم اونجا ببينمش اما ..

ماه دوم  بي خبري هم سپري شد ،تو اين دو ماه نادر هر روز خدا خونه ما بودو من در فكر اين

 بودم كه يه جوري نادر رو با سميرا بيشتر اشنا كنم اخه احساس ميكردم از اون بدش نمياد،سعي

 ميكردم هر جايي كه من و نادر هستيم سميرا هم باشه ،واقعا هر دوي اونها رو دوست داشتم و

ميدونستم كه ميتونند باهم خوشبخت بشن و داشتم زمينه اين كارو ميچيدم تا اينكه يه روز نادر زنگ

 زد و گفت:سيما امروز به سميرا زنگ بزن ميام باهم بريم بيرون،از خدا خواسته گفتم:

باشه،زنگ زدم به سميرا و گفتم كه اماده باشه ،وقتي نادر اومد سر درد شديد رو بهانه كردم و

نرفتم ولي گفتم كه سميرا منتظره و بايد با اون بر ه چون زشته كه اون منتظر بمونه ،نادر فكري

 كرد با نگاهي به من گفت:مطمئني كه ميخواهي من با سميرا برم ؟با جديت گفتم:اره نگاه

دقيقي بهم كرد و گفت:باشه ميرم،تا شب دل تو دلم نبود كه بدونم چه خبري شد و نادر ديوونه

چكار كرد،شب سميرا بهم زنگ زدو گفت:سيما حدس بزن چي شده؟گفتم،نادر ازت

خواستگاري كرده مگه نه؟گفت:خواستگاري كه نه،بذار از اول بگم،وقتي تنها اومد دنبالم و من

 علتش رو پرسيدم هيچي نگفت،بعد از يه سكوت طولاني  گفت:سميرا خانم ازتون يه سوالي

بيپرسم جوابمو ميديد؟گفتم:اره ،گفت:سيما كس ديگه اي رو دوست داره؟؟؟؟؟؟؟صلاح

نديدم  موضوع فرهاد رو بگم ،بنابر اين گفتم:نه،،با تعجب گفت:مطمئنيد؟گفتم:اره تا حدودي

مطمئنم كمي فكر كرد و گفت:شما در مورد من چي فكر ميكنيد؟گفتم:من شما رو در

 همون حدي كه سيما ازتون حرف زده ميشناسم ،پس نظر خاصي ندارم و نميتونم چيزي

بگم،گفت:به نظر شما  اگه من بخوام كس ديگه اي رو دوست داشته باشم سيما ناراحت

ميشه؟گفتم :نميدونم ،گفت:ولي ميدونم كه هر اتفاقي بيافته من سيما رو هميشه دوست خواهم

داشت، حالا به نظر شما اگه كس ديگه اي تو زندگيم باشه از اين كه سيما رو دوست دارم

ناراحت ميشه؟گفتم:نميدونم چي بگم،گفت:مثلا اگه شما اون فرد مورد نظر باشيد چي؟گفتم:

من با شناختي كه از شما و سيما دارم هرگز ناراحت نميشدم ،لبخندي  از رضايت زد و

گفت:بهتره بريم برا امروز همينقدر كافيه!!!

داشتم به حرفاي سميرا و نادر فكر ميكردم ،ميدونستم برا نادر كار راحتي نبوده ،اما خوشحال

بودم كه تونسته بود واقعيت رو بپذيره واين خيلي عالي بودچون اون انتخابشو كرده بود.

يه روز تو اتاقم نشسته بودم كه تلفن زنگ زد و مادرم با احوالپرسي گرمي شروع به حرف زدن

 كرد وقتي دقيق گوش كردم فهميدم كه خانم معتمديه،خيلي كنجكاو شدم بدونم بعد از چند ماه

چطور ياد ما افتاده بودن؟رفتم بيرون ،مادرم تو اشپزخونه بود گفتم:مامان كي بود؟گفت:خانم

 معتمدي بود ،بيچاره داشت گريه ميكرد ،ميگفت فرهاد حالش اصلا خوب نيست،نه دكتر ميره نه

 چيزي ميخوره نه كاري ميكنه هميشه تو اتاقشه و تو خودش ،هيچ دليلي برا كاراش نميتونيم پيدا

 كنيم ميخواست از ما دعوت كنه بريم خونشون اما من پيشدستي كردمو دعوتشون كردم خونمون

 فردا برا شام ميان اينجا ،از خوشحالي نميدونستم بايد چكار كنم ....

خدايا اين همون فرهاد من بود ،چرا اينجوري شده؟خيلي لاغر شده بود خيلي ولي مثل هميشه

جذاب و با وقار،تو چشماش چيزي بود ،انگار دنبال پاسخي براي سوالاتش ميگشت ولي چه

سوالاتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ علت همه اين كارهاي اون فرار ش از من و خيلي چيزايه ديگه ،اما

من  الان فقط ميخواستم نگاهش كنم،چون اينقدر دلم براش تنگ شده ود كه حد و اندازه

نداشت،فقط نگاهش ميكردم و سعي داشتم با نگاه هاي كوتاهي كه بهم ميكنه بهش بفهمونم كه :

                 هنوزز  عاشقش هستم
                                          و ديوانه وار دوسش دارم
                                                                       حتي يشتر از گذشته

 

+ نوشته شده در  10 Nov 2007ساعت 8 PM  توسط یکتا  | 

قسمت پانزدهم

با عجله به طرف اتاقم رفتم،كادوي كتاب و باز كردم و پيش بقيه كتاب ها گذاشتم خواستم برم

بيرون ،اما با عجله دوباره برگشتم و كتاب و باز كردم و ورق زدم اخر كتاب با خط زيبايي كه

داشت اينو نوشته بود:

*****تقديم به زيباترين،زرنگترين،مهربان ترين شاگرد دنيا،هميشه  به يادتون هستم و

براتون ارزوي موفقيت  و سر بلندي در تمام مراحل زندگيتونو دارم.

                                                                 كسي كه هميشه به فكرتوست*****

 

واي كه حرفاش با من چه كار ها كه نمي كرد.....

با خوندن كلمه هاي نوشته شده توسط اون حالم دگرگون ميشد،من با اين دل وامونده با اين

اوضاع و احوال بايد چكار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با صداي نادر به خودم اومدم كه ميگفت:اين سيما خانم نيومد پس؟زينت هم با صداي بلندي

گفت:چرا اومده اما مثل اينكه حوصله كسي رو نداره چون يه راست رفته تو اتاقش مثل

هميشه،سريع كتابو گذاشتم لاي بقيه كتابا و رفتم بيرون،بخاطر فرهاد و اينكه سفرمون خوش

بگذره تصميم گرفته بودم با نادر كاري نداشته باشم،برا همين با لبخندي ساختگي بهشون سلام

كردم،نادر متفكرانه بر اندازم كرد و گفت:نه بابا !زينت خانم اشتباه فكر كردي ايشون خيلي هم

سر حال هستند به كوري چشم بعضيا،زينت اخمي كرد و گفت:اون بعضيا منم ديگه ،دستتون

درد نكنه و رفت ،نادر گفت:خيلي خوشحالم، گفتم:برا چي؟گفت:از اينكه تو اين سفر مطمئنم

كه هميشه شاد خواهي بود و شادي تو منم شاد ميكنه،منظورشو ميدونستم اما گفتم:چطور اينقدر

مطمئني؟گفت:بگذريم،تر جيح دادم ادامش ندم برا همين گفتم:نادر جان اگه از من دلخوري

لطفا بهم بگو،من برا همه كارايي كه باعث ناراحتي تو بوده و انجامشون دادم معذرت ميخوام

خوبه؟ دلم ميخواد اين سفر به تو هم خوش بگذره اينو خيلي دوست دارم باور كن،هاج و واج

نگاهم ميكرد تو نگاهش ميشد فهميد كه داره دنبال اين ميگرده كه من چرا اينا رو دارم بهش

ميگم،اما بازم از شنيدنشون خوشحال بود گفت:سيما دوست دارم هميشه همينطور بموني برا هر

 چي يا بخاطر هر كي هم كه باشه برام مهم نيست همين كه برا تو مهم باشم برام از همه دنيا با

ارزش تره دلم ميخواد همينطور برات بمونم ولي...با صداي زينت كه گفت:نادر بريم ديگه

دير شد حرفش نا تموم موند ،دم در نادر به زينت گفت:برو بشين تو ماشين الان ميام ،زينت با

دلخوري گفت:بگو برو دنبال نخود سيا ديگه داداشه من ،بعد با خداحافظي از من رفت،نادر

گفت:سيما جون نگران نباش منم مثل تو سعي ميكنم تو اين سفرمون به همه خوش بگذره و همه

رو درك كنم  بهت قول ميدم ،ميدوني به اين نتيجه رسيدم كه خوشحالي تو برام از هر چيزي با

ارزشتره پس بخاطر تو سعي خودمو ميكنم.

در حالي كه ميرفت داشتم دقيق نگاهش ميكردم ،خدايا من با دل اين چكار كنم ،ميدونم كه خيلي

دوستم داره ،منم دوستش دارم اما مثل سينا ،من به اون به چشم برادرم نگا ميكنم نه چيز ديگه

خيلي هم دوسش دارم اما نه اونجوري كه اون ميخواد،خدايا كمكم كن نميخوام اينجوري عذاب

بكشه بخاطر من.

صبح زود  نادر اومد ،تنها بود و با ديدن من دم در گفت:منتظر كسي هستي ؟گفتم:الان ديگه

نه،چون منتظر شما بودم كه اومديد ديگه ،با لبخندي گفت:ممنون كه منتظر ما بوديد ،برو

سوارشوا،نادر رفت تو ،منم رفتم و پشت نشستم،ماشين فرهاد روبروي من اونوره خيابون ايستاد

پياده شد و بطرف من اومد،منم پياده شدم و گفتم:سلام،حرفام كه يادتونه؟با لبخندي كه دلمو به

اتيش ميكشيد گفت:سلام به سيما خانم گل،نترس منم شاگرد بدي نيستم همه چي يادمه مطمئن

باش،لبخندي كه بر  لب داشتيم ،خيلي حرف ها داشت كه فقط من ميدانستم و فرهاد،فرهاد

 بر گشت طرف ماشين خودشون، اما هنوز نگاه هاي ما در هم گره خورده بود و قصد جدايي

نداشت در دل هر دوي ما اشوبي بود كه هيچ كس جز ما نميدانست و همين ازارمون ميداد، براي

 ابراز اين احساسات لحظه شماري ميكرديم اما.....

+ نوشته شده در  2 Nov 2007ساعت 5 PM  توسط یکتا  |